بی پناه

بی پناه

نیست جز اشک شبم با ناله های صبحگاه،

میهمانم در فراق یار و چشمان سیاه

صبح امیدی نیامد شام هجرانت گذشت

آه خود با ناله سودا می کنم در هر پگاه

نیست امیدی به پایان مصیبت های دل

سینه لبریز از فغان دارم که مانده پشت آه

"بر مراد خلق دایم زندگانی کرده ام"

زندگی را کرده ام با زنده بودن اشتباه

ساحلم سیلی از امواج حوادث خورده ای

کس ندیدم مثل خود در زندگانی بی پناه

سفره خالی،چشم ما سیرو دلم لبریز عشق

مثل بعضی ها نباشم تا که آب زیر کاه

چار فصل زندگی طی شد به نا کامی "رها"

در مسیر زندگی افتادم از چاهی به چاه

علی میرزائی"رها"  

/ 0 نظر / 52 بازدید